ابوالفضل مامانیابوالفضل مامانی، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
بابای نی نی بابای نی نی ، تا این لحظه: 39 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
مامان نی نیمامان نی نی، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
کلبه عشقمانکلبه عشقمان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

خاطرات پسرم ابوالفضل و دخترم نفس

تولد یکسالگیت

          الهی من فدای خودت ایشالله تولدت صدسالگیت رو بگیری ایشالله هرچی درد و بلاست از تو دور بشه امسال تولد یکسالگیت رو تو روستای بابات گرفتیم ولی حالت خوب نبود و همش گریه میکردی اخه بدجور سرماخوردی گلوت خیلی صدا خز خز میکنه سرفه‌های چرکی زیاد میکنی و همش بیحالی الان که یک هفته از  سرماخوردگیت گذشته ولی بازم خوب نشدی الهی فدات امروز امپول یکسالگیت رو هم زدی خداروشکر درد نداشت  تو یکسالگیت الان دیگه ماشاالله دیگه واسه خودت مردی شدی خودت پا میشی و راه میری قشنگ میگی مامان بابا دد اسم باباتم خیلی قشنگ میگی ارده ای جانم از شلوغ کاریات چی بگم تا میز تلویزیون رو میبینی میری زیرش و خودت رو...
17 فروردين 1394

یازده ماهگی پسرم ابوالفضل

پسر گلم ببخش که دیر یازده ماهگیت رو تبریک میگم اخه اومدم خونه بابا حاجی واسه کمک به مامان زهرا اخه مامان زهرا کمرش رو عمل کرده و دکتر شش ماه استراحت مطلق بهش داده و حالا وظیفه ما دختراشه ک محبتایی که به ما تا الان کرده جبران کنیم مامان زهرا 12دی ماه عمل کرد هنوزم پا درد و کمر نمیذاره شبا بخوابه خیلی ناراحتشم خیلی درد دارهخدا همه مریضارو شفا بده  الان که تو یازده ماهه شدی خیلی کارا بلد شدی ماشاالله خودت بلند میشی راه میری و با پشت میخوری زمین میتونی چندتا کلمه بگی مامان بابا اب دد الهی من فدای راه رفتنت و حرف زدنت بشم که اینقد نازی  ایشالله که دامادیت رو ببینم دل بابا اردشیر برات یه ذره شده اخه الان چهاروزه  رو ندیده هر روز زن...
19 اسفند 1393

اولین خرید عید ابوالفضلم

الهی من فدات ایشالله صدتا از این عیدا به خودت ببینی پسر قشنگم دیروز بابایی و من رفتیم تو شهر ی لباس خوشگل دیدم و برات خریدمش اینقد بهت ناز بود که نگو هزار چشم شور چشم بد ازت دور بشه من این وبلاگ رو لحظه به لحظه ثبت خاطرات کردم تا وقتی برای خودت اقایی شدی یاد این موقعهای خودت بیفتی وو خوشحال بشی  اینم اولین لباس عیدته مبارکت باشه  ...
13 اسفند 1393

بازی کردن ابوالفضل با بابایی

الهی من فدات که وقتی بابایی از سر کار میاد چقد خوشحال میشی و چهاردست و پا تند تند میری به استقبالش بابایی اینقد کیف میکنه که نگو میگه روزا به عشق استقبال ابوالفضل میام خونه میگم پ من چی  ...
10 اسفند 1393

تعجب نفس مامان

الهی من فدات بشم پسر قشنگم که روز به روز شیطونتر و خوشگلتر میشی جلوی چشامم چهارتا قدم بر میداری و میفتی زمین روزی هزار بار خدارو شاکرم که تو و بابایی رو بهم داد اینجا بابایی پلاستیک کشید سرت و من ازت عکس گرفتم و تو هم با تعجب بهم نگاه کردی که چی شده باز مامانم اومد سر وقتم ...
10 اسفند 1393

تاتی کردن عشق بابا

الهی مامان فدات بشه که تونستی سرپات وایسی و چندتا قدم برداری ایشالام که صدسال زنده باشی عشقم تو نفس منو بابایی هستی منو بابایی تمام تلاشمون رو میکنیمتا تمام عشقمون رو نثارت کنیم ای عشقم  ...
1 اسفند 1393