ابوالفضل مامانیابوالفضل مامانی، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره
بابای نی نی بابای نی نی ، تا این لحظه: 39 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامان نی نیمامان نی نی، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
کلبه عشقمانکلبه عشقمان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات پسرم ابوالفضل و دخترم نفس

بارداریم سر ابوالفضلم

1393/11/19 10:33
88 بازدید
اشتراک گذاری

داشتم براتون میگفتم که وقتی خواستم خبر بارداریم رو به پدر و مادر خودم بدم زنگ زدم به پدرم گفتم به زودی دوباره پدربزرگ میشی پدرم از نسل قدیمه و همیشه ابهت داشته تو خونه خواهرام رو شش ماهگی بارداری کسی جرات نمیکرد به بابام بگه خوشحال میشد نه اینکه ناراحت کلا بدش میومد درباره این چیزا حرف بزنیم گفت مبارکت باشه ولی حیا رو قید کردی چطور روت شد به من زنگ بزنی و این خبرو بدی دختره بی حیا تلفن رو قطع کرد منتظر زنگ زدم به مادرم اونم با طرز فکر زمان خودش گفت دختر پیش کسی نگو تا اول خوب مطمن بشی گفتم مامان مطمنم گفت من باورم نمیشه فقط گفت خداکنه که راست باشه من ماه بعد یعنی 20شهریور رفتم اراک اونجا با مادرم رفتم سونو که باورش بشه من حاملم وای وقتی سونوگرافی نشون داد که قلب بچه سالمه مامانم چه گریه ای کرد واقعا مادرم تا خونه گریه کرد و ذکر میگفت و اولین کارش نماز شکر بود خلاصه وقتی برگشتم زنجان هر روز یا خانواده شوهرم یا خانواده خودم بهم زنگ میزدن که حالم چطوره تو هفته 14بودم  رفتم چک ماهیانه که با خواهر شوهرم  مریم رفتیم که داستان اینم جداست

پسندها (1)

نظرات (0)